تبلیغات
سوالات امتحانی - شعرروز
درس درس تا قیامت

شعرروز

سه شنبه 25 آبان 1389 05:28 ب.ظ

نویسنده : حامد آذری
ارسال شده در: مطلب روز ،
 نه دل در دست محبوبی گرفتار، نه سردرکوچه باغی برسردار، از این بیهوده گردیدن چه حاصل؟، پیاده می شوم، دنیا نگهدار

   شاید آن روز كه سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید كرد، خبری از دل پر درد گل یاس نداشت، باید اینجور نوشت، هر گلی هم باشی، چه شقایق چه گل پیچك و یاس، زندگی اجبارست

   من در این کلبه خوشم، تو در ان اوج که هستی خوش باش، من به عشق تو خوشم، تو به عشق هر که هستی خوش باش

   ای كه از درد دلم با خبری ، قرص دل درد مرا كی می خری؟

   روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت، هر كسی غصه اینكه چه می كرد نداشت، چشم سادگی از لطف زمین می جوشید، خودمانیم زمین این همه نا مرد نداشت

   کلاس عشق ما دفتر ندارد، شراب عاشقی ساغر ندارد، بدو گفتم که مجنون تو هستم، هنوز آن بی وفا باور ندارد

   ای غم ، تو که هستی از کجا می آیی؟

هر دم به هوای دل ما می آیی

باز آی و قدم به روی چشمم بگذار

چون اشک به چشمم آشنا می آی
ی

   تصویر چشمان تو را در رویا ها كشیدم، باغ گلی از جنس نیلوفر كشیدم، تو گم شدی در جاده های ساكت و دور، من هم به دنبال نفس هایت دویدم

   باز در کلبه ی عشق،  عکس تو مرا ابری کرد، عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک ، چشم مرا جاری کرد

   شیشه ها شکستنیست، زندگی گذشتنیست، این فقط محبت است، که همیشه ماندنیست

   تو اگر باز کنی پنجره ای سمت دلم ، میتوان گفت که من چلچله لال توام، مثل یک پوپک سرمازده در بارش برف ، سخت محتاج به گرمای پر و بال توام

   راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمی ، هر كه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم ، راز دل با آب گفتم تا نگوید با كسی ، عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم

   من آن رودم که تنها آب دارم ، نگاهی خسته و بی تاب دارم ، من عشق نور دارم در دل اما ، فقط تصویری از مهتاب دارم

   فریاد من از داغ توست ، بیهوده خاموشم مکن ، حالا که یادت میکنم ، دیگر فراموشم مکن ، همرنگ دریا کن مرا ، یکبار معنا کن مرا




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 25 آبان 1389 05:34 ب.ظ